می شود همه چی را در یک خیابان خلاصه کرد
بستنی فروشی ، ماشین - دست فروش - رهگذر - حتی عشق حتی...
اما به آدم با شخصیت کمتر اعتماد کن و به انگشتهای بی حلقه دل نبند ! دل نبند که این روزها خیلی ها آمده اند تو را بشکنند که...
من معشوقه ی مردان کوچکی بوده ام که بزرگی را حتی درک هم نکرده اند!
با این همه من هنوز کوچکم
که از تجربه های گذشته درس بگیرم...
سلام - در دنیایی پر شده از دود ، در حسرت یک روز آفتابی بی غصه از پنجره ای سمت دو کاج جدا از هم آویزانم. نه از عشق می ترسم و نه از آدمک هایی که برای شکستنمان آمده اند! من از هیچ چی نمی ترسم اما نگرانم - نگران روزی که دیگر هیچ قلبی از ناپاک بودن نترسد! نگران روزی هستم که ظلم فراگیر شود
این روزها هرچقدر بزرگ تر که میشوم بیشتر از دنیای شلوغ آدمها فرار میکنم! نه اینکه فکر کنی هنوز در دنیای کودکانه ی قبل تر هایم شناورم ... نه عزیز! من از هفده بهار زخمی عبور کرده ام!... من بزرگ تر از این حرفها هستم! نه...
اما دنیای کودکی هایم آنقدر بزرگ و ایده آل بود که نخواهم هرگز رشد کنم!
گل گلدون من ماه ایوون من !
من همین چند سال پیش دختر کوچولویی بودم که عاشق جوجه هایش بود و بعد اینکه هر بار گربه قورتشان میداد چندیدن روز گریه میکرد و سنگ قبر درست میکرد برای جوجه هاش و با این همه چند روز بعد باز هم میخرید!
من همیشه دوست دارم به سگ پسر همسایه مان حرف زدن یاد بدهم! و همه ی گربه ها را اعدام کنم به جرم بازی با احساسات من و جوجه هایم و همیشه متنفر بودم از اینکه همه میگفتن قیافه ام شبیه یک گربه است!
اما هرگز نه گربه ای اعدام کردم و نه به سگی حرف زدن یاد دادم. هیچ کاری نکردم. هیچی! فقط نشستم و فقط سنگ قبر جوجه های از دست رفته را با گریه درست کردم. فقط همین٬ فقط همین
همه ی قلبم از فحش و نفرین پر بود اما تا میخواستم به گربه ها فحش دهم می رفتند! و...! به دیوار ... نه! هرگز!
امروز نه جوجه ای دارم و نه سگی هست که حرف زدن یادش بدهم! امروز دیگر فرصت هیچ کاری نمانده ! هیچ چی
«سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است و سریعترین راه از دست دادن محکم نگاه داشتنش»
همیشه در مقابل اتفاق ها خواستم سکوت کنم! همیشه حس کردم اتفاق ها امتحان است فقط ، همه چی برمیگردد همه چی ...
اما به این فکر نکرده بودم که این آدمک ها کوچک ترند از خیلی چیزها! از خیلی چیزها اما یادتان باشد هرگز برای رهایی از چیزی به چیز دیگر چنگ نزنید!
از ردیف آخر صندلی های اتوبوس همه ی شهر کوچک است ... همه ی شهر... همه چی بی ارزش! همه چی یعنی عشق... از آن بالا ، یعنی از دور تر ها بیشتر می فهمی ، از زندگی فاصله بگیر! ما لاک پشت نیستیم ! ما ...
سپیدم:
مادرم زندگی را در زنبیلش می بیند
و خوشبختی را با افتادن شانه هایش هر صبح لمس میکند / هر صبح
اما انگشت های کوچکم وقتی رشد کنند
بی تردید زنبیل ، سنگینی اش از شانه های مادر خواهد افتاد...
بی تردید خوشبختی تنها در زنبیل های قدیمی یافتنی بود
انگشت های کوچکم چقدر ساده بودند که زنبیل را ترک کردند!
رد ّ پاهای من هنوز در جاده راه می روند
این راه را ادامه بده
شانه های هر دختری افتادنیست!...
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:3 توسط آزاده بشارتی
|





















