بیداری ؟
آقای دکتر! چشم های سبز رنگت
در نسخه های خسته ی دفترچه ماندند
مثل دو قرص سبز ، حس کردم که دیشب
در گوش های بی قرارم شعر خواندند!
هنوز درگیری با خودت نه! من همه چی را فراموش کردم ، کم لطفی ها را شکست ها را ، تنها ماندن ها و دل بستن ها را ، باور کن فراموش کردم که آدم ها چقدر راحت توی چشم هایم نگاه میکردند و دروغ میگفتند ، تهمت می زدند و قلبم را هر جور ممکن بود می شکستند! می شکنند اما هیچ چی مهم نیست . من نه به خوبی ها دل بستم و نه به روزهای سرد. نه به آمدن ها ، نه به رفتن ها . من دل کسی را نشکستم چون برای شکستن ابتدا باید ایستاد . من فقط یک عمر خواستم از گوشه ای نگاه کنم به جهانی که تقسیماتش ناعادلانه است که ببینم خداوند کجاست ، با چه کسی؟ خوشبختی هر شب به خانه ی چه کسی سر میزند؟ من همیشه تنها بودم و در تنهایی هایم زیاد فکر میکردم زیاد... آنقدر که به خواب می رفتم آنقدر که هیچ شبی بی گریه نمیخوابیدم - آن قدر که زود فهمیدم «باید گذاشت و گذشت» زود فهمیدم . خیلی زود هرچند تمام تلاشم را میکردم اما انتها چیزی جز تنها ماندن و برگشتن به دنیایی که کودکی اش را ، خاله بازی اش را ، قصه های شبانه اش را همه ی وجودش را تنهایی پر کرده بود؟ سکوت را دوست دارم ، سکوت را دوست دارم در سکوت است که آدم ها تنهایت میگذارند و از آزردنت خسته می شوند و گم می شوند ، حتی برای همیشه می روند - سکوت را دوست دارم . دوست یک عمر زندگی مشترک با تفکری است کودکانه که خوب یاد گرفته احمقانه راست بگوید احمقانه عاشق شود ؛ احمقانه مهربان باشد .
امروز در کوچکترین اتاق خانه ی پدری چند روز بزرگ ترم از یک دختر هجده ساله هر چند سالهاست کودکی ها وشیطنتم را به کودکان بی دوچرخه ی کوچه ی کوچکمان هدیه داده ام. به هفت سالگی ام که کوچه کوچه دنبال رد پای تو می گذشت ، دنبال سوقاتی هایی که هرگز نفهمیدند در طوسی ما سالهاست پشت خانه ی همسایه قایم شده .
من به خرد سالی ام فکر میکنم که هیچ وقت بازی نکرد ، هرچند اسباب بازی داشت. اما عاشق دوچرخه سواری بود ، عاشق پرت کردن دمپایی اش و گشتن به دنبالش ، عاشق دویدن عاشق چیزهایی که خیلی ها دوستش نداشتند ، من هیچ وقت زانوهای سالمی نداشتم همه ی پاهایم کبود بود همه ی دست هایم زخمی بود! من هیچ وقت از کنار هیچ رفته گری بی سلام نگذشتم این را خوب یادم هست من همیشه به همه احترام گذاشتم با همه ی بی قراری هایم ، با همه ی شیطنت جسم کوچکم که همیشه چند سال از خود واقعی اش کوچکتر به نظر میرسید.....
این روز ها چند روز بزرگ تر از یک دختر ۱۸ ساله ام و مدام به خودم میگویم: تو دیگر بزرگ شده ای بچه! باید آماده شوی برای روزهای سختی که خواهند آمد ، برای رفتن ، برای پذیرفتن چیزهایی که به تو تحمیل میکنند! باید آماده شوم برای پاک زیستن!
عزیزم - دنیای من هیچ وقت برای پروانه داشتن زمانی نداشت ، عزیزم من آنقدر ها هم که فکر میکنی بی عاطفه و سرد نیستم اما قبول کن آنقدر شکسته ام که دیگر خودم را به هیچ چیزی نزدیک نکنم هرچند امروز هم درگیرم با احساساتی که برای هیچ کس جز خودم اهمیتی نداشت و ندارد
این ها را مینویسم اینبار بدون اشک هرچند گاهی با بغض! هرچند گاهی دنبال تقدیر ها میگردم و به این فکر میکنم که من هرگز نخواستم قلبی را بشکنم ، من به هیچ کدام از دوستت دارم های تو خیانت نکردم من هیچ وقت مهربانی ها را از یاد نبردم! و آدم های خوب زندگی ام را عاشقانه دوست داشتم و دارم اما خودت میدانی در دنیای این روزها اینکه دیگران این را لمس کنند که تو بد نیستی ، که تو خائن نیستی که مهربانی هایت تنها از روی مهربانیست سخت است .... سخت است! درست مثل من که به همه چیز شک دارم ، به عشق بدبینم - به هجدهمین بهار نیامده ام قسم دیگر به هیچ چیزی دل نمی بندم!
دنیا دارد ذره ذره خاکستری تر میشود ، من به سپیدی امیدوارم اما از واقعیت فرار نمیکنم! دنیا دارد ذره ذره بی رحم تر می شود دنیا دارد ذره ذره ناپاک تر می شود این را هر روز درک میکنم! وقتی که هنوز مرز بین پاکی و ناپاکی را تعیین نکرده اند وقتی هنوز اشتباه می گیرند تو را وقتی هنوز...
اینها هیچ کدام مهم نیست! تنها این اهمیت دارد که ما برعکس همه لحظه لحظه خود را به آرمانشهر نزدیک میکنیم ! با همین دست ها که هفته هفته کبودی شان از بین نمیرود و انتظار سکوت بر تخت مریض خانه را عادت کرده است ...
روز پزشک مبارک ...
آزاده - کوچکترین اتاق خانه ی پدری - آخرین روز از گرم ترین ماه سال - شب









