تبليغاتX
لیبرتا

لیبرتا

لیبرتا بشارتی

بیداری ؟

 

آقای دکتر! چشم های سبز رنگت

در نسخه های خسته ی دفترچه ماندند

مثل دو قرص سبز ، حس کردم که دیشب

در گوش های بی قرارم شعر خواندند!

 

هنوز درگیری با خودت نه! من همه چی را فراموش کردم ، کم لطفی ها را شکست ها را ، تنها ماندن ها و دل بستن ها را ، باور کن فراموش کردم که آدم ها چقدر راحت توی چشم هایم نگاه میکردند و دروغ میگفتند ، تهمت می زدند و قلبم را هر جور ممکن بود می شکستند! می شکنند اما هیچ چی مهم نیست . من نه به خوبی ها دل بستم و نه به روزهای سرد. نه به آمدن ها ، نه به رفتن ها . من دل کسی را نشکستم چون برای شکستن ابتدا باید ایستاد . من فقط یک عمر خواستم از گوشه ای نگاه کنم به جهانی که تقسیماتش ناعادلانه است که ببینم خداوند کجاست ، با چه کسی؟ خوشبختی هر شب به خانه ی چه کسی سر میزند؟ من همیشه تنها بودم و در تنهایی هایم زیاد فکر میکردم زیاد... آنقدر که به خواب می رفتم آنقدر که هیچ شبی بی گریه نمیخوابیدم - آن قدر که زود فهمیدم «باید گذاشت و گذشت» زود فهمیدم . خیلی زود هرچند تمام تلاشم را میکردم اما انتها چیزی جز تنها ماندن و برگشتن به دنیایی که کودکی اش را ، خاله بازی اش را ، قصه های شبانه اش را همه ی وجودش را تنهایی پر کرده بود؟ سکوت را دوست دارم ، سکوت را دوست دارم در سکوت است که آدم ها تنهایت میگذارند و از آزردنت خسته می شوند و گم می شوند ، حتی برای همیشه می روند  - سکوت را دوست دارم . دوست یک عمر زندگی مشترک با تفکری است کودکانه که خوب یاد گرفته احمقانه راست بگوید احمقانه عاشق شود ؛ احمقانه مهربان باشد .

امروز در کوچکترین اتاق خانه ی پدری چند روز بزرگ ترم از یک دختر هجده ساله هر چند سالهاست کودکی ها وشیطنتم را به کودکان بی دوچرخه ی کوچه ی کوچکمان هدیه داده ام. به هفت سالگی ام که کوچه کوچه دنبال رد پای تو می گذشت ، دنبال سوقاتی هایی که هرگز نفهمیدند در طوسی ما سالهاست پشت خانه ی همسایه قایم شده .

من به خرد سالی ام فکر میکنم که هیچ وقت بازی نکرد ، هرچند اسباب بازی داشت.  اما عاشق دوچرخه سواری بود ، عاشق پرت کردن دمپایی اش و گشتن به دنبالش ، عاشق دویدن عاشق چیزهایی که خیلی ها دوستش نداشتند ، من هیچ وقت زانوهای سالمی نداشتم همه ی پاهایم کبود بود همه ی دست هایم زخمی بود! من هیچ وقت از کنار هیچ رفته گری بی سلام نگذشتم این را خوب یادم هست من همیشه به همه احترام گذاشتم با همه ی بی قراری هایم ، با همه ی شیطنت جسم کوچکم که همیشه چند سال از خود واقعی اش کوچکتر به نظر میرسید.....

این روز ها چند روز بزرگ تر از یک دختر ۱۸ ساله ام و مدام به خودم میگویم: تو دیگر بزرگ شده ای بچه! باید آماده شوی برای روزهای سختی که خواهند آمد ، برای رفتن ، برای پذیرفتن چیزهایی که به تو تحمیل میکنند! باید آماده شوم برای پاک زیستن!

عزیزم - دنیای من هیچ وقت برای پروانه داشتن زمانی نداشت ، عزیزم من آنقدر ها هم که فکر میکنی بی عاطفه و سرد نیستم اما قبول کن آنقدر شکسته ام که دیگر خودم را به هیچ چیزی نزدیک نکنم هرچند امروز هم درگیرم با احساساتی که برای هیچ کس جز خودم اهمیتی نداشت و ندارد

این ها را مینویسم اینبار بدون اشک هرچند گاهی با بغض! هرچند گاهی دنبال تقدیر ها میگردم و به این فکر میکنم که من هرگز نخواستم قلبی را بشکنم ، من به هیچ کدام از دوستت دارم های تو خیانت نکردم من هیچ وقت مهربانی ها را از یاد نبردم! و آدم های خوب زندگی ام را عاشقانه دوست داشتم و دارم اما خودت میدانی در دنیای این روزها اینکه دیگران این را لمس کنند که تو بد نیستی ، که تو خائن نیستی که مهربانی هایت تنها از روی مهربانیست سخت است .... سخت است! درست مثل من که به همه چیز شک دارم ، به عشق بدبینم - به هجدهمین بهار نیامده ام قسم دیگر به هیچ چیزی دل نمی بندم!

دنیا دارد ذره ذره خاکستری تر میشود ، من به سپیدی امیدوارم اما از واقعیت فرار نمیکنم! دنیا دارد ذره ذره بی رحم تر می شود دنیا دارد ذره ذره ناپاک تر می شود این را هر روز درک میکنم! وقتی که هنوز مرز بین پاکی و ناپاکی را تعیین نکرده اند وقتی هنوز اشتباه می گیرند تو را وقتی هنوز...

اینها هیچ کدام مهم نیست! تنها این اهمیت دارد که ما برعکس همه لحظه لحظه خود را به آرمانشهر نزدیک میکنیم !  با همین دست ها که هفته هفته کبودی شان از بین نمیرود و انتظار سکوت بر تخت مریض خانه را عادت کرده است ...

روز پزشک مبارک ...

آزاده - کوچکترین اتاق خانه ی پدری - آخرین روز از گرم ترین ماه سال - شب 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:35  توسط آزاده بشارتی  | 

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز؟

 

دور از چشم عابران برویم؟

در دنیایی که اگر همه نه خیلی ها از دست های بی رمقت می گذرند و فراموش می کنند که تو تنها هفده سالت بیشتر نیست و در این دنیای بی در و پیکر با گریه قدم می زنی  که حتی به روز های سختت هم که می رسند بی هیچ نگاهی ، بی هیچ هم دردی می گذرند

نه! امروز نه می خواهم برای روزهای بدم دلیل بیاورم و نه کسی را مقصر بدانم!  فقط خواستم بنویسم که بدانید زنده ام و اگر حرفی نمی زنم دلیلی نیست برای اینکه حرفی برای گفتن نیست!  اما یادت باشد سکوت جواب محکمی است به همه ی اتفاق هایی که ناعادلانه زندگی ما را زخمی میکنند! سکوت جوابی است مشترک که انتقام همه ی نباید ها را میگیرند ، بی صدا می گیرند

دنیای تو این روزها از یاد برده است بهانه های سپیدی را که گاه مقدمه ای بودند برای پاک خندیدن ، برای عشق بازی ، برای خوب بودن . ما از یاد برده ایم که برای خوب بودن چیز زیادی لازم نیست اصلا چیزی نیاز نیست ما همه چیز را نابود میکنیم و خودمان برای آزادی سفر را انتخاب میکنیم که چی؟ که یک عمر بی خود بودنمان را هدیه کنیم به شانه های کبود زندگی؟ نه عزیز! طبیعت اگر چه کم ، اگر چه ناقص و ضعیف اگر چه اشتباه تازه ی تو را خریده است ولی هنوز به جرم مرگ لحظه های بین ما هنوز متهم... هنوز... نه!  

آهسته راه برو ، آهسته حرف بزن منطق تو با دنیا فرق میکند با عشق فرق می کند با حساب فرق میکند ما محو شده ایم در چیزهایی که حتی به پوسته ی آن هم نرسیده ایم!

ما محو شده ایم در ... در...

چیز زیادی وجود ندارد! مثل همیشه هایم اینبار اما فرق میکند امسال نه روز از تیر گذشته بود فهمیدم که فصل جدیدی آمده! باور کن حتی یک بار هم اسم تابستان بر زبانم نیامده بود! باور کن یادم رفته بود یک سال چهار تا فصل دارد من همه ی حواسم به این بود که چرا می گویند بهار فصل تازه شدن هاست من که به گذشته ی زخمی ام برگشتم ، من که... من همه ی حواسم به این بود که دیگر هیچ فصلی را مثل بهار شروع نکنم من همه ی حواسم به این بود که باید خودم را دوباره آغاز کنم اما یادم رفت! من فراموش کردم که بلافاصله بعد از بهار تابستان می آید ! من همه چیز را از یاد بردم!

نه! باز هم تقصیر کسی نیست! اصلا چگونه می توانم دیگران را به جرم بازی با قلبم محکوم کنم در دنیایی که یک ببخشید گفتن را مدت هاست از یاد برده اند!

بعد از این همه حرف ها هنوز انتظار داری که هفده سال داشته باشم ؟ من خودم هستم! تنها با این فرق که همیشه خواستم استوار قدم بردارم! حتی در درٌه!

از هفده سالگی ام این روزها ذره ذره دور می شوم! از یکی از چند سالی که عاشقانه دویدم دنبال چیزهایی که برای تو هیچ ارزشی نداشت! من به اندازه ی همه ی شعرهام شکست خورده بودم! نه از کسی ؛ که بگذار تا ابد این آدمک ها فکر کنند برنده اند که در واقع در دنیای مشترکمان هیچ قله ای وجود ندارد! من دویدم دنبال شعر هایم اگر چه به هیچ جا نرسیدم اما خوشحالم! خوشحالم که هیچ وقت ننشستم ! یادت باشد هرکسی نمیفهمد برای دویدن به پاهایی احتیاج داری که میدانند بیراهه زیاد است و در این مسیر سنگیریزه فراوان!

به امید فردایی بهتر : آزاده بشارتی

خانه ی پـــــدری

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:23  توسط آزاده بشارتی  | 

دنیا این چنین که هست نمی ماند

 

از کجای این هیچ جای وحشی بنویسم؟ با چه قلمی؟
قرار بود جور دیگری شود. هیچ چی آنگونه نشد که فکر میکردم
که قسمت نبود...

اما مهم نیست ، بعضی ها از اول اول مجبور شدند بجنگند ، با زندگی ، با خودشان! با همه چی ! من هم مثل آنها!
حالا باید مسیر دیگری انتخاب کنم .. نه؟
مهم نیست عزیز! گاهی لازم است دل بکنی! یا نباشی
هرچند برای مدتی کوتاه یا بلند...
دل تنگی ها ، حرف های بچگانه و آرزوهای ی همیشه ام را به حساب این بگذار که قلب من بیشتر از ...
دوستت داشتم!

خدا حافظ برای ...
آزاده بشارتی

 

 

غمگین تر از چشمهای گوشه نشین تو که گاهی  همه چی را بی آنکه بخواهند آموزش میدهند ! غمگین تر از افتادنت در خیابانی که طعم جدایی میدهد! غمگین تر از ...

سلام!

«دوست دارم جهان را با یک قاشق چای خوری به هم بزنم» دوست دارم انتقام تمام نداشته هایم را از خدا و از تو بگیرم اما تو که میدانی این روزهای من بدجور پر شده است از حسرت از اینکه کاش می گذشتم... کاش!

وقتی وجودت هنوز اثبات نشده و دنبال نداشته هایت می دوی! وقتی هنوز زمان با تو نیست وقتی هنوز نمانده تا آخر بگذار همه فکر کنند ما با همیم ! بگذار همه انتقام همه ی عشق را از چشمهایی بگیرند که هیچ وقت بیشتر از یک بار به تو نگاه نکرد! حس میکنم زندگی ام بی خودتر از آن است که از آن چیزی بنویسم! وقتی... وقتی... وقتی...

بگذار نه از عشق بی انتها بگویم نه از روزهایی که بارانیست نه از صدو ده سانتیمتر گندم خیس و نه از اینکه این روزها بدجور پشیمانم شاید از اینکه: «تو مهربون بودی ، ولی من هرگز بهت خوبی نکردم»

چیزی نگو عزیز ، بگذار زندگی انتقام همه چی را از چشم هایم بگیرد ! من که هیچ چی از قانون هاش نفهمیدم !

از نداشتن هاش! از از دست دادن هاش!  عزیز من هیچ چی نمیدانم حتی نمیدانم اینجایی که ایستاده ام کجاست یا اصلا چرا هی می روند و چرا هی می آیند! اصلا قسمت یعنی چی؟ انتظاری که گفتی یعنی چی؟ اصلا انتظار یعنی چی؟

«من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی 
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست 
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود 
راهی به جز کشیدن این انتظار نیست»

 

عزیز تو که بهتر می فهمیدی دلم از همه غمگین تر است .... تو که.... چند روز پیش به خودم قول دادم که دیگر سعی کنم خیلی چیزها را یاد بگیرم! من عزیزم خیلی چیزها را بلدم... چند روز است! چند روز است بلدم... خیلی چیزها را...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط آزاده بشارتی  | 

من می رم گم می شم تو جنگل

 

 

می شود همه چی را در یک خیابان خلاصه کرد

 بستنی فروشی ، ماشین - دست فروش - رهگذر - حتی عشق حتی...

اما به آدم با شخصیت کمتر اعتماد کن و به انگشتهای بی حلقه دل نبند ! دل نبند که این روزها خیلی ها آمده اند تو را بشکنند که... 

         من معشوقه ی مردان کوچکی بوده ام که بزرگی را حتی درک هم نکرده اند!

             با این همه من هنوز کوچکم

                    که از تجربه های گذشته درس بگیرم...

 

سلام - در دنیایی پر شده از دود ، در حسرت یک روز آفتابی بی غصه از پنجره ای سمت دو کاج جدا از هم آویزانم. نه از عشق می ترسم و نه از آدمک هایی که برای شکستنمان آمده اند! من از هیچ چی نمی ترسم اما نگرانم - نگران روزی که دیگر هیچ قلبی از ناپاک بودن نترسد! نگران روزی هستم که ظلم فراگیر شود

این روزها هرچقدر بزرگ تر که میشوم بیشتر از دنیای شلوغ آدمها فرار میکنم! نه اینکه فکر کنی هنوز در دنیای کودکانه ی قبل تر هایم شناورم ... نه عزیز! من از هفده بهار زخمی عبور کرده ام!... من بزرگ تر از این حرفها هستم! نه...

اما دنیای کودکی هایم آنقدر بزرگ و ایده آل بود که نخواهم هرگز رشد کنم!        

گل گلدون من ماه ایوون من !

من همین چند سال پیش دختر کوچولویی بودم که عاشق جوجه هایش بود و بعد اینکه هر بار گربه قورتشان میداد چندیدن روز گریه میکرد و سنگ قبر درست میکرد برای جوجه هاش و با این همه چند روز بعد باز هم میخرید!

من همیشه دوست دارم به سگ پسر همسایه مان حرف زدن یاد بدهم! و همه ی گربه ها را اعدام کنم به جرم بازی با احساسات من و جوجه هایم و همیشه متنفر بودم از اینکه همه میگفتن قیافه ام شبیه یک گربه است!

اما هرگز نه گربه ای اعدام کردم و نه به سگی حرف زدن یاد دادم. هیچ کاری نکردم. هیچی! فقط  نشستم و فقط سنگ قبر جوجه های از دست رفته را با گریه درست کردم. فقط همین٬ فقط همین

همه ی قلبم از فحش و نفرین پر بود اما تا میخواستم به گربه ها فحش دهم می رفتند! و...! به دیوار ... نه! هرگز!

 

امروز نه جوجه ای دارم و نه سگی هست که حرف زدن یادش بدهم! امروز دیگر فرصت هیچ کاری نمانده ! هیچ چی

«سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است و سریعترین راه از دست دادن محکم نگاه داشتنش»

همیشه در مقابل اتفاق ها خواستم سکوت کنم! همیشه حس کردم اتفاق ها امتحان است فقط ، همه چی برمیگردد همه چی ...

اما به این فکر نکرده بودم که این آدمک ها کوچک ترند از خیلی چیزها! از خیلی چیزها اما یادتان باشد هرگز برای رهایی از چیزی به چیز دیگر چنگ نزنید!

از ردیف آخر صندلی های اتوبوس همه ی شهر کوچک است ... همه ی شهر... همه چی بی ارزش! همه چی یعنی عشق... از آن بالا ، یعنی از دور تر ها بیشتر می فهمی ، از زندگی فاصله بگیر! ما لاک پشت نیستیم ! ما ...

 

سپیدم:

 

  مادرم زندگی را در زنبیلش می بیند

         و خوشبختی را با افتادن شانه هایش هر صبح لمس میکند / هر صبح

اما انگشت های کوچکم وقتی رشد کنند  

 بی تردید زنبیل ، سنگینی اش از شانه های مادر خواهد افتاد...

                  بی تردید خوشبختی تنها در زنبیل های قدیمی یافتنی بود

  انگشت های کوچکم چقدر ساده بودند که زنبیل را ترک کردند!

 

            رد ّ پاهای من هنوز در جاده راه می روند

                      این راه را ادامه بده

                                  شانه های هر دختری افتادنیست!...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:3  توسط آزاده بشارتی  | 

بیست و پنج فرشته

 

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

امسال عاشقانه تر از گذشته برای روز های خوب هشتاد و هفتی / هفت - سین چیدم و هیچ سینی را جا نگذاشتم که زندگی ات هیچ چی کم نداشته باشد...

چند روز بود منتظر هفت سین هشتادو هفت بودم و  دقایق معکوسی که شروعمان را جشن میگیرند ، شروع تو را بیشتر!

دیگر نمی خواهم از روزهای پر « درد » هشتادو شش بگویم! و بی حواسی تقویم های خوابالود را به تو و خدا یاداوری کنم ، که فقط منتظرم - منتظر امسالی که خودم می سازم و مثل همه ی زندگی ام از مسیر خودم وارد خواهم شد ، از مسیری که خودم خواهم ساخت

تا هیچ وقت زمان به خودخواهی متهم نشود ، و همیشه بایستم و پشیمان نشوم از تصمیم گیری های آسمان گاه هفت رنگ!

هفت عدد خوبیست...

این روزها اتفاق هایی عجیب می افتد! این روزها یی که گذشت قشنگ ترین لحظات زندگی ام بود شاید به خاطر آرامشی وصف ناپذیر از بعد سال ها غم!

اگر چه هنوز چشم هایم چیزهایی که نباید را می بیند ، اگر چه اگر به چشم هایم فرصت قضاوت دهم هیچ چیز را زیبا نمیبنند که نیست عزیزم

هیچ چی آن طوری نیست که خوب است ، که هنوز باید چیزهایی را ببینم که ذره ذره وجودم را ذوب میکند اما خوشحالم شاید به خاطر اینکه مسیر زندگی ام را با دست های خودم آسفالت کردم با دست هایی که آتش به عمق عصب هاش نفوذ کرده می نویسم به امید لمس دست های تو...

هیچ وقت انتقام نگرفتم و نخواهم گرفت که خدای زندگی من عجیب بزرگ است و با بزرگ ترین تلویزیون ممکن در حال بررسی روز هام

- پس انتقام برای چه؟

در جهان کوچکم که ساکنانش همه خوبند و پاک  ، انتقام جایی ندارد

انتقام یعنی در ِ خانه ی کوچک ِ محبت ام را به رویت ببندم هرچند در خانه ی من همیشه جایی برای ضعیف ها بوده و هست

این روزها از انتقام هایی که سر نوشت به جای من می گیرد ناراحتم ،

هیچ وقت دوست ندارم روزهای بد فراگیر شوند

برای من درد مفهومی جداگانه دارد که کفه ی ترازوی زندگی ام روی غم  خم شده !

این روزها ساکنانی دم از غم و درد می زنند که خودشان ارمغانی برای غمگینی اجسام کوچکی مثل من بودند کسی که

 که همه چیز را به امید شاعر خوبی شدن تحمل می کند اما خیلی ها هدفش را اشتباه گرفته و می گیرند .

من به قداست ادبیات ِ بزرگ ایمان دارم ، و مطمئنم ناخالصی در آن راه ندارد ! با چشم هایی از آرزو پر برای خوشبختی تو و تو و تو و تو و تو دعا می کنم و عاشقانه تر از هر روز برای چشم های از صداقت لبریز کسی که خوب بودن را با بیست و پنج فرشته ی پاک  به من آموزش می دهد!

 

هر چار راه ِ زندگی بن بست دارد

با هم بیا راهی جداگانه بسازیم

حتی اگر روزی جدا...اما نباید

از راه های رفته ی قبلی ببازیم

 

 

با عشق: آزاده بشارتی ۸۷.۱.۱

 در اتاقی با سه پنجره ی آبی - رشت ، خانه ی پدری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط آزاده بشارتی  | 

کاش یه کوچولو بزرگ تر بودم




عشق یعنی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:6  توسط آزاده بشارتی  | 

گاهی دوستش دارم

 

این هم همان آزاده بشارتی احمقیست که انگار فکر می کردید مرده! که البته که مرده!

اگر چه می دانم نمی توانید اما سعی کنید بفهمید !

امروز هی به خودم می گفتم مگر این همه روز که دلت گرفته بود

که گریه کردی

که از همه دلخور بودی

چه شد؟

چه کسی دست هات را گرفت؟

چه کسی همدرت بود؟

چه کسی؟

مگر این همه سال را تنها نگذراندی دختر؟

امروز با خودم خیلی حرف زدم اما همیشه کارهام برعکس همه ی تصمیم هام است

همیشه کارهام از همان نبایدهاست

امروز بدجور از همه چی خسته ام

بدجور

اما یک تصمیم گرفتم که هیچ وقت عوض نمی شود

اینکه از دنیا های مسخره و پوچ دور شوم و ...........

راستی:

بگذار آدمهای پست هر ج.ر که راحتند در موردمان قضاوت کنند!

 

قسمتی از یک شعرم که هیچ وقت ادامه اش نخواهم داد را بخوان:

من با توام ! تویی که به من فکر میکنی

به روزهای رفته ی این اتفاق پیر

باید قبول کرد که از هم جدا شدیم

این شعر هم برای... بیا مال تو! بگیر

 

باید گذشت از همه ی روزهای قبل

با گریه بوسه های تو را ترک می کنم

حق با تو بود آخر قصه عجیب شد

این ماجرای شب زده را درک میکنم

 

آهسته روی سایه ی خود راه می روم

و فحش می دهم به خودم به گذشته ام

امشب وصیت همه ی هرچه نیست را

با چشم های بسته برایت نوشته ام

...........

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:50  توسط آزاده بشارتی  | 

من کی ام؟

 

 نوشته ها را پاک کردم...

بگذریم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط آزاده بشارتی  | 

...به اسم آرین

 

 

 

 

 marg

 

marg

 

 

 

 

 

 

 

...که تصمیم گرفتم اصلا سراغ خاطره ها نروم که خواه یا ناخواه مرا نکشانند به گذشته و هی هُلم ندهند به آینده ای که سهم من بود یا اگر نبود / نرسیدم یا نشد... چرا برسم به ناکجای جایی که پر است از نفرت؟... باید برای ساندویچ های تقسیم بر روز و شب آماده شوم...و برای یک زندگی معمولی ... که گرفت هر آنچه را که داشتم... اما مهم نیست ! نباید غصه ی گذشته هایی که گذشت را خورد باید آدم شد... باید سراغ آدمها و چیزهایی بروی که دوست داری و آرامشت می دهند! مهم نیست که کی باشند! مهم این است که هنوز خدا را ملاقات می کنند! که...

دلم گرفته بود... مثل همیشه ، تازگی ها همه ی تنهایی ام را با بچه ها قسمت می کنم ... دنیای قشنگی دارند ... خیلی قشنگ...

 

مادرانشان هم همه چیز را قشنگ میبینند...

استقبال خوبی از طرف بچه ها از وبلاگ «مورچه» شد... فکر نمیکردم! اما بودن با آنها آرامشی وصف ناشدنی به من داد و میدهد... چیزی از دروغ نمیفهمند و برای یک پرتقال یا درست کردن یک آدم برفی یا برگشتن بابا از سر کار ذوق می کنند...

عکس هاشان در وبلاگ گواه همه ی پاکی ، صداقت ، مهربانی و آسمانی بودنشان بود... شبیه فرشته ها بودند و هستند...

فقط به چند تا بچه که وبلاگشان را اتفاقی پیدا کرده بودم خبر به روز شدن وبلاگ ادبی مخصوص کودکان را دادم و دیدم که بچه های بقیه ناراحت شدند و گفتند : خاله پس ما چی...

یک وبلاگ بدجور تکانم داد... وبلاگ پسر بچه ای به نام مزدا که اصرار داشت به وبلاگ برادرش هم سر بزنم ... صفحه بالا آمد و عکس زیبایی از یک پسر بچه روبرویم نقش بست...

آرین :

آرین خاله خیلی دوستت داره...

 آرین بهشتی است... میدانم...

توی این چند وقت چیزهای عجیبی از همه دیده ام و کودکی انسان های قد کشیده را با چشم های مصلح ام نظاره گر شدم....

مرگ عجیب است... خیلی عجیب...

دوست دارم بفهمید... یاد بگیرید... و بزرگ باشید... بزرگی را از چشم های این بچه راحت میشود دید...

همه ی ما می رویم! خاطره های خوب بگذاریم...

که بله!...همه ی یک عمر در یک سنگ خلاصه میشود و انگار هرچی که لازم باشد را همه از توی همین سنگ میبینند... تولد...وفات...یه عکس و ...

 

حرف دیگری نمی زنم جز:

 

«وقتی می خواهید کاری را انجام دهید ، سکوت کنید که خدا راه آنرا به شما نشان دهد»

                            پیامبر (ص)

 

 آرین جان ، بهشت حق تو بود... به خدا بگو که خاله ی شاعرت امسال فروردین از این زندگی ناعادلانه راحت شود... خاله بهشتی نمی شود... اما خاله! همه جا از اینجا بهتر است... نیست؟

وبلاگ آرین باقری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:46  توسط آزاده بشارتی  | 

وقتی که با من نیستی از من چه می ماند؟

 

 

 

 

با چشم های شب زده ی زود باورت

اصلا بگو که باختی از ... زود باش زود

اصلا بگو که زندگی ات را مچاله کرد

مردی که بی دلیل شبی توی جاده بود!

 

یک روز می رسی که هوا بی  پرنده است

یک روز می رسی که فقط... هیچ چی نترس

بعد از تو من چطور؟ چرا زندگی کنم

اما برو برای خودت ...هیچ چی نترس

 

همان آزاده ی بشارتی ِ خط خطی ام٬

با همان قیافه ی همیشگی و همان اخلاق مثل قبل ، همان آزاده که می شناسیدش!

امروز بزرگتر از آن شده ام که از اتفاق های معمولی ناراحت شوم و اشک هایم را به خاطر روزهای گذشته ای که گذشت هدیه کنم!

که...

که اتفاق مهمی نیافتاده ، من تسلیم خواسته های یک روزگار شدم ، مهم نیست چه کسی برنده شود ...

مهم نیست یکی از ما اشک می ریزد . مهم این است که یکی می خندد و خوشبخت است! حالا چه فرقی میکند اینکه شبانه هایش را با چه کسی قسمت کند! و صبح به خیر ها و شب به خیرهایش را با یک موشک بوسه برای چه کسی پست کند!

مگر هفده سال چگونه بزرگ شدی که توان تحمل روزهای ابری را نداری دختر؟

مگر این هفده سال که گذشت ، کسی جز خودت دستت را گرفت؟

پس خدا را شکر می کنم به خاطر اینکه قوی تر از آن بودم که فکر میکردم!

مهم نیست بقیه اش!

من به اندازه ی همه ی  آن چیپس سرکه ای که قرار بود پست کنی و تمام نگاه های همان عروسکی که معلوم نیست برای چه کسی خریدی ...

                                             بگذریم عزیز،

«بهار» حالش خوب است، خوب ِ خوب ِ خوب...

و من خوبم ، و همه ی حرف هات یادم هست هرچند گذاشتم و گذشتم...

 

          در یک همه پرسی ِ دو نفره

              من به تو رأی دادم و تو به خودت!

                         تو برنده شدی،

                         اما مهم نیست!

                   زمان با یک مُشت فاصله/موازی با دست های تو میگذرد

                        و به من می رسد!

                       من سال هاست قانون ابرها را کشف کرده ام

                        فراموش نکن

                                 همیشه همان طور که انتظار داری اتفاق ها نمی افتند!

                        برای روز های  پیش بینی نشده کلاه بباف...

 

وبلاگ مورچه برای کودکان عزیز... حتما سر بزنید...

                   

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:2  توسط آزاده بشارتی  |