تبليغاتX
لیبرتا
 

 

سلام

حالا میتوانی دمپایی ات را پا کنی و از اینجا تا هرجا که میخواهی پابرهنه تر قدم بزنی...حالا میتوانی گوشهایت را پر کنی از پنبه و تا خودِ خودِ صبح جیغ بزنی و گریه کنی.حالا میتوانی بی هیچ دلیلی بخندی و بعدش ....حالا میتوانی باشی...نباشی...حالا میتوانی...بزرگ شده ای ...اصلا شناسنامه ات را دیده ای؟!

شناسنامه ی من را چطور؟!

 حالا میتوانی ...

گاهی وقتها دلت از همیشه بیشتر میگیرد...گاهی وقتها بیشتر از گذشته به خودت فحش میدهی...گاهی وقتها آدمها برای چیزهایی تو را میخواهند که تو نمی خواهی و گاهی وقتها چیزهایی را میخواهی که حتی بچه لاک پشت ها هم نمیخواهند...گاهی وقتها لاک پشت ها هم دیگر کلاهک لاکیشان را نمیخواهند و تو آنقدر در خودت می پیچی که...

بچه لاک پشتها عاقلانه تر از ما آدمها فکر میکنند...اگر چه همیشه غم دارند...

هی سرت را گول میمالی...هی ناخونهایت را رنگی میکنی...شیمیایی میشوی چون در تمام زندگیت حتی لاک پشت هم نشدی...

بند انگشتی یادت هست؟

دیروز انگشتهام با همیشه فرق میکردند ...چون مجبور بودند بند انگشتی شوند...مجبور بودند شبیه بند انگشتی....

خودشان را هی روی دیوار میکشیدند هی با انگشتها راه میرفتم... هی دعوا میشدند ... با هم هم دعوا کردند اما...

اما بند انگشتی نشدند...

نه!من بند انگشتی نیستم!

من بند انگشتی نمیشوم...

 

انگشتهای من نمیفهمند ...نمیفهمند که باید بند انگشتی شوند تا به تو برسند...آنها ...

 

بگذار عاشقانه بگویم....با جیغ..با فریاد...با ... با...

بابا همیشه می گفت آنهایی که دوستت دارند همیشه دوست دار تو خواهند بود و من روز به روز بزرگتر که می شوم بیشتر آشنا

میشوم با آدمهایی فقط مال خودشان میمانند...

من ناخونهایی لاک زده با انگشتهای بند بند شده دارم که نه لاک پشت میشوند و نه بند انگشتی

گاهی وقتها فکر میکنم بعضی از آدم بزرگ ها هیچ چیز از زندگی نمی فهمند...

گاهی وقتها فکر میکنم که ...

بعضی ها از ادمهااز لاک پشت ها فقط خوابیدن یاد گرفتند....

از اسبها هم دویدن...

ولی اسبها خیلی چیزها بلدند...

لاک پشت ها هم...

..........

 

                                                    

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی با دو دست مینویسد هی با دوست....

یکیش زرد...یکیش سفید....

معلم ادبیاتم را میگویم ... آقا با یک دست کتاب را تمام نمیکنیم؟!

آقا آخر خسته میشوید آقا /اصلا یادت نیست آسم داری آقا؟

آقا عجله نکن...آقا نارحت نشو....آقا به خدا زبان فارسی سخت شده آقا ...آقا پر از استثناست...

اصلا مگر همین چند روز پیش نبود هزار تا تبصره آوردی؟

آقا ...

معلم دانش آموزان  را دوست دارد.

معلم ما دانش آموزان  را دوست دارد.

معلم همه ی دانش آموزان  را دوست دارد.

همه معلم ها همه ی دانش آموزان را دوست دارند...

...

معلم کلاس اولم خانوم "نجاری" بود...که هیچ وقت جز کلاس اول ندیدمش...معلمی با موهای طلای...خانوم کاش میشد بدانی که دخترک بازیگوشت حالا ...

خانوم کاش میشد ...احترام خاصی برای اسم "علی" قائل هستم چون عاشق داستان علی و آزاده ی کلاس دوم بودم...

دخترک چقدر حرف میزنی امروز؟!

خانوم فقط یک سوال

تا لاک پشت شدن چقدر مانده؟!

                                                        

 

 

محاسبه ی طول عمر با:

       http://www.online-iran.com/zaman-marg/

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 7:48 توسط آزاده بشارتی | tempfa.com