مادر کسی به خانه نیامد تو فکر کن
کابوسهای هر شبه ی من حلال نیست
از من که هی مکیده شدم بین دستهاش
تصویر های تن به تنم ضدّ حال نیست؟!
آزاده بشارتی
گاهی وقتها مهم نیست اینکه دلت چه بخواهد ...
این روزها اصلا مهم نیست که کی هستی/مهم نیست هیچ چیز...
مهم نیست.
این هم جدیدترین نوشته ی آزاده بشارتی است و شاید گفت و گوهاش...
گفت:آزاده آدمها کی هستن؟ زندگی چیه؟
گفتم:
آدمها مارهای هستن که بعضی وقتا شکل مار میشن...نه همیشه...مارهایی سمی -حتی ممکنه ازشون بری بالا ...برسوننت بالا
ولی تا وقتی به دهنوش نرسیدب همیشه بترس..
اینجا یه منچ ِ ..رنگای دیگه دوستامونن همه یه شکلن..ولی به خاطر اینکه هر کی زود تر به مقصدش برسه دعا میکنن که مااار پاتو گاز بگیره...
اینجا یه صفحه کاغذیه که ممکنه پاره شه/مچاله شه...
اون مکعب سیاه رنگ هم سرنوشتمونه
هی قل میخوره تا به ما نشون بده که چقدر باید بریم جلو..گاهی وقتا کمتر میریم جلو...بعضی وقتها اصلا جلو نمیریم
بعضی وقتها هم بیشتر...
ولی مهم اینه که کسی از جلو رفتنت خوشحال نمیشه...
گفتم گاهی وقتا از مار دیدن خسته میشه.
جایی برا زخمی شدن نداری...همه تنت سمی شده...
-ولی هیچ چی نگفت...
گفت آزاده چند تا دوست داری
گفتم الان؟
-گفت آره
گفتم دیگه هیچ کسی...
گفتم ببین دکتر من نمیتونم خوب و بات احترام حرف بزنم...اصلا بلد نیستم
گفت پس این شعرا واسه کیه
؟
گفتم آزاده بشارتی
گفت چی؟ پس تو کی هستی
گفتم آزاده بشارتی
گفتم آزاده دو تاست یکی آزاده شعراش یکی هم واسه زندگیش...
گفت آزاده حرف دلت رو بزن
گفتم فقط خسته ام...
دکتر فقط خسته ام.
وگفت:
تو نمیتونی تو دنیای نا مهربون ما آدما دووم بیاری آدمهایی که هر روز کوله پشتی ات رو پر از غم میکنن..
آره آدما
من نمیتونم با این دنیای محاسباتیتون کنار بیام..با شما که هر روز رنگ تازه ای از خودتون نشون میدین.به شما که فریب دادن رو خیلی خوب یاد گرفتین...به شما که راحت میزنین زیر همه چی!
زیر تمام چیزهایی که بوده...
آره من کمبود انرژی دارم.اینجا نفس واسه زندگی کمتر از قفس هاشه
اینجا آدمها هر روز بازیگر یه فیلم جدید میشن...
گاهی وقتها ۹۰قسمتی ۱۰۰ تایی اصلا مهم نیست...
مهم اینه که بازیگرن و...
اینجا نامهربونی زیاده ..عشق کمه...اینجا گاهی وقتها حتی حاضری که از خودت رد شی و بگذری و ...
اینجا تو دنیای آدم بزرگا چیزی به اسم دوست داشتن معنی نداره / اینجا همه برای این زنده شدن که زندگیتو بگیرن
به امید این نفس میکشن که نفست بره
اینجا خوکهایی دارن قدم میزنن که تو عمرشون چیزی مثه عشق رو تجربه نکردن و حالا ادای هر چی که نیستنو دارن در میارن..
اینجا اصلا آدمها راستگویی بلد نیست
جرات ندارن حرف بزنن...
اینجا همه ی آدمها یه بارونن ... توی یه روز آفتابی
بارون هایی که قشنگ و بی صدا و دوست داشتنی میان و رعد و برقا رو نیگه میدارن باسه رفتنشون
شاید هم بعد خداحافظی...
-بعد گفت آزاده اگه یه سگ پاتو گاز بگیره راه می افتی دنبالش که پاشو گاز بگیری؟
گفتم آخه دکتر اینا آدمن اینا ادعای احساس دارن...اینا ... این چه مقایسه ای هست دکتر؟
-گفت آزاده ی کوچولوی من
میدونم سگ ها خیلی بهتر از آدمها هستند.
-حالا جوابمو بده
گفتم آره...
میرم گازشون میگیرم تا بفهمن که چقدر درد داره...که با پای زخمی راه نمیتونی بری
که درد داری
که...
حالا حس میکنم که زمان انتقام همه چیز رو خواهد گرفت انتقام یعنی روزهای بدی که تو داری میگذرونی
انتقام یعنی سر درد هات
یعنی سر در گمی هات...انتقام یعنی درد ... درد یعنی بی کسی ... بی کسی یعنی بی ایمانی
...درد یعنی بدون خدا بودن...
هنوز پاهام زخمی ِ دستما سمّی ِ و دلم پر از التهاب...
امّا هنوز یک راه وجود داره ...
می تونی از این بازی در بیای و برگ ِ برنده رو تقدیم به آدمهایی کنی که بدجور دلشونو خوش کردن به این بازی مسخره...
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:59 توسط آزاده بشارتی
|


