به نام خدایی که در این نزدیکی نیست... لای شب بو ها نیست...در کنار ما نیست اما در بودنش شکی نیست که مطمئنم که هست و بالای سرمان است و همه چیز را میبیند و خوب هم می بیند و بهتر از همه درک میکند و دربی کسی تنهامان نمیگذارد...نه! هرگز...
تو مثلا خودت نیستی؟
اعتیاد اعتیاد است
چه فرقی میکند که با چه چیزی و چگونه؟
بعضی وقت ها معتاد یک آدم می شویم ...
قبول داری که؟
بعضی وقت ها اعتیادت شدید تر است. نیست؟
گاهی وقتها زیاد میخواهی
نه؟
نشسته ام و منتظرم ...من هنوز منتظرم...
منتظر اینکه ...
نمیدانم...
تو ستاره ستاره می افتی
توی حوض عمیق بی سر پوش
من تو را می فشارمت در خود
لب به لب سینه سینه در آغوش...
تا کی همه را میبینیم جز خدا را؟ تا کی مرگ را باور نداریم؟ تا کی به این روزهای آفتابی دل خوش کرده ایم؟ تا کی؟ سیر نمیشویم ؟
تا کی؟
« زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست ...
امتحان ریشه است»
یادت باشد که :
« عادت ها در آغاز همچون رشته ای نازک و نامرئی هستند اما هر بار که تکرار میکنیم رشته ای بر رشته ی قبلی اضافه میشود تا سر انجام مانند طنابی به دست و پای افکار ما می پیچند»
یادت باشد که ...
در چند پست گذشته گفتم متوسط عمر ما اگر بی تصادف و سیل و زلزله و ... بمیریم بین ۶۰ تا ۷۰ در حال گردش است؟
ما میمیریم ... خیلی زود هم میمیریم
نه! اشتباه نکن! هر غلطی که خواستیم در این عمر کوتاه کردنش اگر چه جایز است اما از بودنت میکاهد اینکه تو را با موجودات دیگر طبیعت یکسان میکند
فراموش نکن که ارزش ما در قلب خدا حتی بیشتر از فرشته هاست ...
یکی گفت:
« مشکلات همیشه از دری وارد می شوند که خودمان باز میگذاریم»
یادت باشد که آن قدر بزرگ شده ام که چیــزهایی را که دوست دارم تنها در قلبم دوست بدارم که بگذرم... که...
معتادان عزیز!
اعتیاد خود را شناسایی کنید
اگر خوب بود به راه خود ادامه دهید و اگر نه یادتان باشد:
«هرجا اراده ای هست راهی نیز وجود دارد»
یادمان باشد:
اگر صخره ای در مسیر رود نبود رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.
اینجا مثل وبلاگ دختر غزل فروش برای مدتی می خواهد بخوابد ... می خواهد کمی نباشد تا باشد ...
یادم می ماند که .. یادم می ماند که برای آدمهای جدی وقت طلاست...
به هیچ کس هیچ اعتمادی ندارم حتی به تو ...
از همه بدی دیدم حتی از تو ...
اما مهم نیست... مهم این است که فعلا زنده ام و باید کمی برای خودم باشم...
و یک سپید:
از شهر فاصله گرفته
و جایی پشت گنبد امام زاده
ما را هر شب مخفی می کند...
پشت گنبد امام زاده!
امام زاده ای که روشن فکر است...
و هیچ چیز جز خودش ندارد
جز چند تا درخت آلوچه
جز پیر زنهایی که با هم جمع می شوند
تا دروغ را در تنور بسوزانند...
یا برای دختر بی بی جهزیه تهیه کنند...
اینجا هنوز زن با غیرتی قدم می زند
که سالهاست با داس راه می رود
اینجا هرچند از شهر قرن ها عقب است
اما کودکانش در آرزوی ساختن تراکتور می خوابند
اما من خوشبختم
زیرا هیچ کس
پدر را هر روز به یک استکان چای دم نکشیده دعوت نمیکند
هر چند
مادرم سال هاست مسیر خانه را گم کرده
و روحش بین خانه و قبرستان آقا سید عباس
قدم میزند ...
خوشبختی را خواندم!
از چشم های خواهرم!
وقتی چترمرا کنار بالشش میگذاشت و
بدون قرص آرام بخش می خوابید !
و من به اندازه ی همه ی عروسک های سیل زده خوشبختم
شاید به خاطر اینکه
حصار های خانه درست به اندازه ی پاهای من طراحی شده...
معصومیتم را از راه پیدا نکرده بودم تا در بین راه از دست بدهم و کسانی که فکر میکنند از دست داده ام به راستی در انتهای گیج پیاده رو مدتهاست پرسه میزنند و حتی خودشان را هم گم کرده اند و گاهی جالبتر است اینکه بدانی آدمهایی به شخصیت سنجی میپردازند که خود تمام عمر چهارم شخص مفرد بوده اند-با احترام:آزاده بشارتی
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:27 توسط آزاده بشارتی
|











