گیس های مرا به قیچی داد
صد و ده سانتی متر گندم خیس
بعد از اشک های من تر شد
دست های ... وَ ... وَحشی ِ دو پلیس...
چه فرق میکند برای تو که نگارنده روی باران بلغزد یا چشم در چشم زمینی آفتابی هر روز آرزویی جدید برای فردایی آفتابی تر داشته باشد؟!
چه فرق میکند که نگارنده کافر باشد یا...
برای تو که از درد هاش بی خبری از نبودن هاش از شب هاش ، از آرزو هاش ، از ... از حتی شعرهای دیگرش، از خودش از ...
برای تو اصلا چه فرقی میکند که نگارنده از چه میگوید!
اصلا چه فرق میکند که چه بگوید؟! نه از کسی بدم می آید و نه دیگر کسی را دوست دارم ، دیگر نه برای کسی در قلبم احترام قائلم و نه ... ، روزهای من روز های گذشته ای که رفتند که میشد قشنگ بروند و دیروز که مرده است! فردا! فردا هم شبیه امروز است، شبیه دیروز است شبیه هفده سال زندگی که گذشت.
در دنیای من ، دنیای ابرهای سیاه ، دنیای آدمک های فراموش کار و خود خواه ، دنیایی که همه یک چیز را از تو می طلبند و هر کسی برای چیزی دوستت دارد به چه چیز میتوان عشق ورزید؟ چرا نباید شک کرد ؟ چرا نباید مثل من اعتراض داشت؟
چرا نباید از این زمین خاکی ِ پهناور ، از دل خوشی های نامرئی آسمان ، از سبزه های زرد ، از درخت های خشکیده ، از خدایی که عاشقانه می پرستیش ، از گرگ های گرسنه ی اطراف، از یک پیاده رو پر از آدامس فروش ، از ، از قلب خسته ی تو و حتی جوجه تیغی های مثل من باران خورده حرف نزد؟
از فکر های این روز هایم هیچ چی نمیگویم! نمی گویم ... نمی گویم... نمی گویم...
از خدایی که ما را در دو قدمی رسیدن به آرزو هامان قرار می دهد و بعد همه چیز را زیرو رو میکند گلایه ای ندارم!
از خدایی که می میراند! از خدایی که ... من هیچ گلایه ای ندارم ، اما...
مرگ های تدریجی آن قدر فزونی یافته که فرصتی برای نام بردن و تهیه ی کامل اسامی باقی نمیگذارد!
که من چقدر خوشبختم! نه؟ خدا را سپاس که حتی امروز هم احساس بدبختی نکردم اما این یادتان بماند که خوشبختی در چیز هایی که می بینید خلاصه نمی شود ...
در دنیای پیچیده ی امروز ، در دنیای رقابت ، دنیای سبقت ، دنیای خرید و فروش ، دنیای قلب های غبار گرفته ، نگو که مثل من تنها نیستی که خدا کند که نباشی که غصه گُم بشود...
حرف دیگری نیست - هیچ حرف تازه ای - و اگر باشد نمیگویم که باید محکم باشم
آزاده بشارتی -رشت
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:16 توسط آزاده بشارتی
|



