هیچ چیز بدتر از خستگی نیست ، هیچ چیز بدتر از این نیست که از شدت ناراحتی نفس ات مدتها حبس شود و پشت این کامپیوتر لعنتی آن قدر اشک بریزی که بیهوش شوی و بعد تصمیم بگیری تنها خاطره ی زندگی ات ، وبلاگت را که از بچگی دوست و همراه زندگی ات بود ، شعر هایت که همه چیز را فدایشان کردی و خودت را با انتخاب کردن یک گزینه نابود کنی!
سوال سختی نبود ، جالب تر از همه این بود که سوال یک گزینه داشت! با دست های خودم که بدجور میلرزید و با چشم هایی که مدت هاست میبارد «دختر غزل فروش » ام را حذف کردم!
حذف کردم ، شعر هایم را پاک کردم و با تمامشان خداحافظی کردم ... شعر ها و کامنت هایم را عاشقانه بوسیدم به یاد خیلی ها افتادم که میگفتند آزاده فقط برای زیاد شدن کامنت هاش تلاش میکند ... به یاد نقد های چند صفحه ای روزهای گذشته افتادم که باورم نمیشد... به یاد دوست های مدرسه ام که برای دلخوشی من می آمدند و نظر میگذاشتند به یاد پست ارگوتامین سی ام افتادم که چقدر آن موقع ها دوستم داشتند به یاد همه چیز افتادم به یاد بزرگ شدن تدریجی ام به یاد همه...
یک بار تمام کامنت های این چند سال را مرور کردم و بعد به سوال یک گزینه ای ام جواب دادم و باختم!
حالا چه فرقی میکند! مثل تمام چیزهایی که از دست داده ام ، مثل همه چیز وبلاگم هم رفت .........
یا میتوانم شبیه موبایلم یک خط دیگر جایگزین کنم و به هیچ کس ندهم ... یا میتوانم خداحافظی کنم ..... به هر حال گذشت...
وبلاگم ، خاطره هایم را حذف کردم که ثابت کنم که هستم ... که ثابت کنم میتوانم از همه چیز بگذرم............ شعر هم برایم نماند! هیچ چیز برایم نماند! هـــــــــــــیـــــچ چیز! حالا مهم نیست! هیچ چیز مهم نیست... آزاده ی به قول بعضی ها دروغ گو ، رادیو بی بی سی و اخیرا که به وبلاگم ........... میگفتند رفت! مهم نیست!
من هیچ کدام از آدمهایی که در این چند سال با آزاده ی ۱۴ - ۱۵ - ۱۶ و تازگی ها ۱۷ ساله بازی کردند و به نوعی اذیتش کردند حتی بعد از مرگم نمیبخشم!
اینجا آرامم... هیچ چی نمی گویم ... حتی جواب هیچ کدام را با حرف (حتی) نمیدهم...
اما نمیبخشم! حالا..............
مهم نیست!
باید تمام میشد تا بفهمی خیلی چیزها را........
..............................................................................
مهم نیست ...
من و خودم در حال ِ گذراندن این روزهای آرام هستیم و بدون فکر کردن به نگاه های خیره ی اطراف و بدون اینکه دنبال ِ خود ِ تازه تری باشیم تصمیم گرفتیم که خود را فراموش نکنیم!
من و خودم...
اینجا دنیا یک جور ِ دیگریست!
اما نمیترسیم !
من خودم را دارم
...و خودم مرا!
راستش را که بخواهی من هیچ وقت نتوانستم کسی باشم که دوست دارم ، چرا که آدمهای اطرافم هیچ گاه آدمهایی نبودند که دوست داشتم باشند! چراکه خیلیها کوچکتر از انتظارات من بودند من جهان را آفتابی میطلبم و زمین را سبز! آسمان هرچقدر سیاه هم که باشد مهم نیست!
من به دنبال نگاه تازه ای میگردم چشم هایی شبیه من شاید ابری!
من در انتظار تفکری تازه نشسته ام ...
نه اینکه فکر کنی ............
چند وقت است چیزهایی عجیب می شنوم و از این بابت اصلا دلم نمیخواهد که بزرگ شوم ، چند روز به طور مستقیم شاهد ِ شخصیت خیلی ها بودم خیلی ها که ناپاکی را به جاده ها فروختند ، به اتوبوس ها هدیه دادند در خیابان ها جا گذاشتند ، سوزاندند و حالا خدای من! من دوست داشتم دنیا پر از دوستی باشد پر از فکر های خوب پر از نگاه های مهربان پر از فکر های قشنگ اما اینجا
کفه ی ترازو به سمت ِ زشتی ها میچربد ، اینجا ...
پس بهتر است خودم باشم و خودم !
چون می ترسم که مرا اشتباه بگیرند !
چون می ترسم که مرا اشتباه بگیری!
امروز ، آرامم...
و منتظر هیچ چیز تازه ای جز خودم نیستم ، از اتفاق ها نه ناراحت می شوم و نه شاد!
اتفاق است ، باید بیافتد ...
مهم نیست است که هیچ اتفاقی ما را نمی شکند . مهم این است که ایمان داریم:
...all things are possible to him that belives
( برای آنکس که ایمان دارد نا ممکن وجود ندارد)
۱)
و من هویتی تازه پیدا کرده ام
آدم ِ تازه ای شده ام
و من
من تمام روزهایی را که تلخ گذشت...
بخشیدم!
من از جهان دیگری آمده ام
من یک بار دیگر زندگی میکنم
من برای یک زندگی خوب آماده ام!
همه چیز همان طور که انتظار داشتم اتفاق افتاد
رفت !
از دو خدا آماده بودیم!
نه!
دو قسمت از زندگی ِ یک خدا!
خدا جوان بود او را با حوصله آفرید من وقتی پیر شد از دستهاش سر خوردم!
و او از دست های من!
چه تفاهمی!
این مهم نیست که یکی از ما دیگری را نخواهد
این مهم است که حد اقل یکی از ما دیگری را می خواهد!
ما از دو خدا آمده ایم!
مهم نیست که تو به خدای من باز میگردی
مهم این است که از خدای دیگری آمده ای!
۲ )
و من هر بار می گویم
خواب دیده ام
این دفعه فرق می کند
برای نخوابیدن به چشمهای دیگری نیاز دارم
به چشمهایی که تو را نبیند!
او را نبینند!
یا تو را دست در دست او نبینند!
من خواب دیده ام این دفعه فرق میکند ...
... باید به چشمهایم یاد بدهم که دیگر تو را نشناسند!














و این:

از کجا مطمئنی؟
شاید فردا روزی باشد برای من!
از کجا مطمئنی؟
شاید فردا برای من شد! شاید فردا را خدا به من هدیه دهد!
به من!
من که از همه چیز گذشتم برای تو! به خاطر تو!
برای تویی که ساده از من گذشتی!
چه ساده!
اما نگران من نباش !
شاید فردا روزی باشد برای من!