تبليغاتX
لیبرتا

 

دور از چشم عابران برویم؟

در دنیایی که اگر همه نه خیلی ها از دست های بی رمقت می گذرند و فراموش می کنند که تو تنها هفده سالت بیشتر نیست و در این دنیای بی در و پیکر با گریه قدم می زنی  که حتی به روز های سختت هم که می رسند بی هیچ نگاهی ، بی هیچ هم دردی می گذرند

نه! امروز نه می خواهم برای روزهای بدم دلیل بیاورم و نه کسی را مقصر بدانم!  فقط خواستم بنویسم که بدانید زنده ام و اگر حرفی نمی زنم دلیلی نیست برای اینکه حرفی برای گفتن نیست!  اما یادت باشد سکوت جواب محکمی است به همه ی اتفاق هایی که ناعادلانه زندگی ما را زخمی میکنند! سکوت جوابی است مشترک که انتقام همه ی نباید ها را میگیرند ، بی صدا می گیرند

دنیای تو این روزها از یاد برده است بهانه های سپیدی را که گاه مقدمه ای بودند برای پاک خندیدن ، برای عشق بازی ، برای خوب بودن . ما از یاد برده ایم که برای خوب بودن چیز زیادی لازم نیست اصلا چیزی نیاز نیست ما همه چیز را نابود میکنیم و خودمان برای آزادی سفر را انتخاب میکنیم که چی؟ که یک عمر بی خود بودنمان را هدیه کنیم به شانه های کبود زندگی؟ نه عزیز! طبیعت اگر چه کم ، اگر چه ناقص و ضعیف اگر چه اشتباه تازه ی تو را خریده است ولی هنوز به جرم مرگ لحظه های بین ما هنوز متهم... هنوز... نه!  

آهسته راه برو ، آهسته حرف بزن منطق تو با دنیا فرق میکند با عشق فرق می کند با حساب فرق میکند ما محو شده ایم در چیزهایی که حتی به پوسته ی آن هم نرسیده ایم!

ما محو شده ایم در ... در...

چیز زیادی وجود ندارد! مثل همیشه هایم اینبار اما فرق میکند امسال نه روز از تیر گذشته بود فهمیدم که فصل جدیدی آمده! باور کن حتی یک بار هم اسم تابستان بر زبانم نیامده بود! باور کن یادم رفته بود یک سال چهار تا فصل دارد من همه ی حواسم به این بود که چرا می گویند بهار فصل تازه شدن هاست من که به گذشته ی زخمی ام برگشتم ، من که... من همه ی حواسم به این بود که دیگر هیچ فصلی را مثل بهار شروع نکنم من همه ی حواسم به این بود که باید خودم را دوباره آغاز کنم اما یادم رفت! من فراموش کردم که بلافاصله بعد از بهار تابستان می آید ! من همه چیز را از یاد بردم!

نه! باز هم تقصیر کسی نیست! اصلا چگونه می توانم دیگران را به جرم بازی با قلبم محکوم کنم در دنیایی که یک ببخشید گفتن را مدت هاست از یاد برده اند!

بعد از این همه حرف ها هنوز انتظار داری که هفده سال داشته باشم ؟ من خودم هستم! تنها با این فرق که همیشه خواستم استوار قدم بردارم! حتی در درٌه!

از هفده سالگی ام این روزها ذره ذره دور می شوم! از یکی از چند سالی که عاشقانه دویدم دنبال چیزهایی که برای تو هیچ ارزشی نداشت! من به اندازه ی همه ی شعرهام شکست خورده بودم! نه از کسی ؛ که بگذار تا ابد این آدمک ها فکر کنند برنده اند که در واقع در دنیای مشترکمان هیچ قله ای وجود ندارد! من دویدم دنبال شعر هایم اگر چه به هیچ جا نرسیدم اما خوشحالم! خوشحالم که هیچ وقت ننشستم ! یادت باشد هرکسی نمیفهمد برای دویدن به پاهایی احتیاج داری که میدانند بیراهه زیاد است و در این مسیر سنگیریزه فراوان!

به امید فردایی بهتر : آزاده بشارتی

خانه ی پـــــدری

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:23 توسط آزاده بشارتی | tempfa.com