با چشم های شب زده ی زود باورت
اصلا بگو که باختی از ... زود باش زود
اصلا بگو که زندگی ات را مچاله کرد
مردی که بی دلیل شبی توی جاده بود!
یک روز می رسی که هوا بی پرنده است
یک روز می رسی که فقط... هیچ چی نترس
بعد از تو من چطور؟ چرا زندگی کنم
اما برو برای خودت ...هیچ چی نترس
همان آزاده ی بشارتی ِ خط خطی ام٬
با همان قیافه ی همیشگی و همان اخلاق مثل قبل ، همان آزاده که می شناسیدش!
امروز بزرگتر از آن شده ام که از اتفاق های معمولی ناراحت شوم و اشک هایم را به خاطر روزهای گذشته ای که گذشت هدیه کنم!
که...
که اتفاق مهمی نیافتاده ، من تسلیم خواسته های یک روزگار شدم ، مهم نیست چه کسی برنده شود ...
مهم نیست یکی از ما اشک می ریزد . مهم این است که یکی می خندد و خوشبخت است! حالا چه فرقی میکند اینکه شبانه هایش را با چه کسی قسمت کند! و صبح به خیر ها و شب به خیرهایش را با یک موشک بوسه برای چه کسی پست کند!
مگر هفده سال چگونه بزرگ شدی که توان تحمل روزهای ابری را نداری دختر؟
مگر این هفده سال که گذشت ، کسی جز خودت دستت را گرفت؟
پس خدا را شکر می کنم به خاطر اینکه قوی تر از آن بودم که فکر میکردم!
مهم نیست بقیه اش!
من به اندازه ی همه ی آن چیپس سرکه ای که قرار بود پست کنی و تمام نگاه های همان عروسکی که معلوم نیست برای چه کسی خریدی ...
بگذریم عزیز،
«بهار» حالش خوب است، خوب ِ خوب ِ خوب...
و من خوبم ، و همه ی حرف هات یادم هست هرچند گذاشتم و گذشتم...
در یک همه پرسی ِ دو نفره
من به تو رأی دادم و تو به خودت!
تو برنده شدی،
اما مهم نیست!
زمان با یک مُشت فاصله/موازی با دست های تو میگذرد
و به من می رسد!
من سال هاست قانون ابرها را کشف کرده ام
فراموش نکن
همیشه همان طور که انتظار داری اتفاق ها نمی افتند!
برای روز های پیش بینی نشده کلاه بباف...
وبلاگ مورچه برای کودکان عزیز... حتما سر بزنید...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:2 توسط آزاده بشارتی
|



