...که تصمیم گرفتم اصلا سراغ خاطره ها نروم که خواه یا ناخواه مرا نکشانند به گذشته و هی هُلم ندهند به آینده ای که سهم من بود یا اگر نبود / نرسیدم یا نشد... چرا برسم به ناکجای جایی که پر است از نفرت؟... باید برای ساندویچ های تقسیم بر روز و شب آماده شوم...و برای یک زندگی معمولی ... که گرفت هر آنچه را که داشتم... اما مهم نیست ! نباید غصه ی گذشته هایی که گذشت را خورد باید آدم شد... باید سراغ آدمها و چیزهایی بروی که دوست داری و آرامشت می دهند! مهم نیست که کی باشند! مهم این است که هنوز خدا را ملاقات می کنند! که...
دلم گرفته بود... مثل همیشه ، تازگی ها همه ی تنهایی ام را با بچه ها قسمت می کنم ... دنیای قشنگی دارند ... خیلی قشنگ...
مادرانشان هم همه چیز را قشنگ میبینند...
استقبال خوبی از طرف بچه ها از وبلاگ «مورچه» شد... فکر نمیکردم! اما بودن با آنها آرامشی وصف ناشدنی به من داد و میدهد... چیزی از دروغ نمیفهمند و برای یک پرتقال یا درست کردن یک آدم برفی یا برگشتن بابا از سر کار ذوق می کنند...
عکس هاشان در وبلاگ گواه همه ی پاکی ، صداقت ، مهربانی و آسمانی بودنشان بود... شبیه فرشته ها بودند و هستند...
فقط به چند تا بچه که وبلاگشان را اتفاقی پیدا کرده بودم خبر به روز شدن وبلاگ ادبی مخصوص کودکان را دادم و دیدم که بچه های بقیه ناراحت شدند و گفتند : خاله پس ما چی...
یک وبلاگ بدجور تکانم داد... وبلاگ پسر بچه ای به نام مزدا که اصرار داشت به وبلاگ برادرش هم سر بزنم ... صفحه بالا آمد و عکس زیبایی از یک پسر بچه روبرویم نقش بست...
آرین :

آرین بهشتی است... میدانم...
توی این چند وقت چیزهای عجیبی از همه دیده ام و کودکی انسان های قد کشیده را با چشم های مصلح ام نظاره گر شدم....
مرگ عجیب است... خیلی عجیب...
دوست دارم بفهمید... یاد بگیرید... و بزرگ باشید... بزرگی را از چشم های این بچه راحت میشود دید...
همه ی ما می رویم! خاطره های خوب بگذاریم...
که بله!...همه ی یک عمر در یک سنگ خلاصه میشود و انگار هرچی که لازم باشد را همه از توی همین سنگ میبینند... تولد...وفات...یه عکس و ...
حرف دیگری نمی زنم جز:
«وقتی می خواهید کاری را انجام دهید ، سکوت کنید که خدا راه آنرا به شما نشان دهد»
پیامبر (ص)
آرین جان ، بهشت حق تو بود... به خدا بگو که خاله ی شاعرت امسال فروردین از این زندگی ناعادلانه راحت شود... خاله بهشتی نمی شود... اما خاله! همه جا از اینجا بهتر است... نیست؟
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:46 توسط آزاده بشارتی
|






