اللــــهـــم رب شـهــر رمــضــان
این روزها بیشتر از همیشه هایی که مهربان نگذشتند به سفر محتاجم. سفر به جاهایی که تا به حال نرفته ام به روزهای تلخ و شیرینی که نداشته ام. به چیزهایی که نرسیدم و به چیزهایی که رسیدم و سفر به...
این روزها که کـسی به فکر من نیست چرا خودم/خودم را فراموش کنم؟ از چیزی دلگیر نیستم چون انتظاری بیشتر ندارم چون به همه چیز عادت کرده ام چون همه چیز دارد سیر طبیعی خود را می پیماید و همه به نوعی زندگی میکنند. خوب یا بدش چه اهمیتی دارد؟ سخت نیست این روزها برای کسی که خودش را آماده کرده بود . برای کسی که در هفت آسمان ستاره ای ندارد . برای من!
هیچ چیز سخت نیست حتی مرگ . حتی ... دل خوش کرده اند به این بازی / به یک روزگار ناعادلانه به یک اتفاق به یک حادثه ی شیرین به یک موجودی که تنها خاصیتش که... به خیلی چیزها...
این روزها بیشتر از همیشه تنهایم . بیشتر از تمام زندگی ام بیشتر از این ۱۶ سالی که رفتند و مرا ناگزیر یک دختر هفده ساله کردند که خیلی چیزها را باید بفهمد . که باید خیلی چیزها را درک کند و باید خوب شرایط آدمها را درک کند و برای خیلی ها آرزوی خوشبختی کند و میکند و از ته ِ ته ِ دل آرزو میکند که همه خوشبخت باشند. سنّی که مرا مجبور میکند از خیلی چیزها چشم بپوشم. تنهایی که مرا به خیلی چیزها سوق میدهد . به خیلی چیزها . شعر / نقاشی که نمیدانم اگر این دو خاصیت را نداشتم چه میکردم و حالم چگونه بود؟!
در وبلاگ لیبرتایم گفتم : «برگ برنده را همیشه تقدیم به ادمهایی میکنم که دلشان خوش است به بازی» که با برنده شدن حس میکنم میروند و به زندگی می پردازند . که...
نمیدانم . تا امروز در قلبم سعی کردم بزرگ باشم. آنقدر بزرگ که بتوانم خیلی راحت و بعد از شاید دقایقی اشک ریختن از تمام چیزهایی که دوست دارم چشم بردارم. اما دو چیز تا همیشه در دستانم خواهند بود: قلمو و قلمم
چون تمام زندگی منند. چون بی آنها مفهومی ندارم. امروز بیشتر از گذشته با «خدا» حرف زدم. و درد دل کردم . خواب دیشبم را گفتم . از خدا چیزی نخواستم چون معتقدم نیازی به خواسته ی من نیست. او همه چیز را میبیند و اگر شایستگی چیزی را داشته باشم هرگز کوتاهی نمیکند.
با خیلی های دیگر هم حرف زدم . با دیوار با کارت اینترنتم با قفسه ی کتاب هایم. با انگشتهایم با آینه.
اینجا آسمان بارانیست و من از همین جا که نشسته ام خوب میبینم که با چه شدت و نفرتی خودشان را به زمین میکوبند و قطره قطره خودکشی میکنند. اما خودکشی چیز خوبی نیست / من به قطره ها هم یاد دادم تا آرام تر خودشان را به زمین بکوبانند که مقاوم تر باشند که حالا حالا ها باید ببینند و ...
به سرم زد که عاشقت باشم
به سرم زد بدون تو هرگز...
به سرم زد که نامه بفرستم
به سرم زد بگو خداحافظ...
یک صلیب دارم که با آن خدا را حس میکنم . و هیچ وقت من و صلیبم از هم جدا نمیشویم یعنی هرگز...
به موجودات بی جان همیشه بیشتر دل میبندم چون دائمی هستند چون همیشه هستند . چون متغیر نیستند ... چون...
به هر حال جای دوری نیستم... کمی به دنبال خودم میگردم و دور خودم میچرخم ...
صفحه ی کامنت ها را هم فعال کرده ام و دیگر بعد از تایید نیست. خودتان خودتان را تایید کنید!
برای همه آرزوی سپیدبختی میکنم و هروقت خودم را پیدا کردم باز در دنیای مجازی تان قدم خواهم زد . بهتر و بزرگ تر...





همان آزاده بشارتی شاعرم