ایستادم که بعد بنشینم

نه به خاطر اینکه فکر کنی آنقدر به خودم مغرور شده ام که اینقدر به کامنت هایم میبالم! نه! از این فکر ها نکن...
اینقدر این فکرها را کردی که موهایت سپید شده است...
البته موهای سپیدت برای من دنیایی است ...
بگذریم...
گفت: « در وبلاگ اصلی ات دیگر هیچ چیز خصوصی ننویس»
به هر حال:

مادرم دوست داشتنی بود
نه فقط به خاطر اینکه
قرمه سبزی را خوشمزه تر درست میکرد...
نه!...
نه بخاطر زیبایی اش!
نه!
ولی چقدر دوست داشتم
یک بار دیگر به دنیا بیاید
شاید پدرم برای بار سوم عاشق میشد...

خوبم عزیز! ممنون...
حالا منظورم از خط اول:
تازه آباد قبرستان ماست در رشت...
قبرستان ما بزرگ است و هربار که میروم انگار بزرگتر هم می شود و هر بار هم که میروم خبری است و هربار که میروم آخرش گم می شوم و بار بعد دوباره با اینکه میدانم گم می شوم میروم...
درست هر ۵ شنبه...
قبرستانی که...

که مرا خیلی دوست دارد و من هم اصلا نمیترسمش چون خیلی آشنا دارم
و اتفاقا یکی از دبیرانم یک قطعه برایم در ردیف هنرمندان خریده است...
و نمیترسم از تازه آباد ! چون ...
نمیترسم...
وقتی مردم به همه گفته ام همه ی نقاشی هایم مال تو ...
.................................................
با یک کلمه تازه آباد به سرم زد که نامه بنویسم به تو که پلک هات سنگین است...
و هیچ ربطی به چیزی ندارد...
از اینجا به بعد داشتم یک کامنت برای خانوم مریم حقیقت میگذاشتم که همونو اینجا هم بخونید:
هرچند ربطی به چیزی ندارد...
تازه آباد رشت غوغايی است
بوی گلاب می آيد...
دختری هی بهانه ميگيرد:
پسر باوفای خوبی بود...
چند سال پيش بود.من از اينکه هستم لاغرتر و مردنی تر بودم
هنوز چیز زیادی از شعر نمیدانستم که فهمیدم تازه آباد رشت غوغایی است...
همین دیروز ها بود
چند سال پیش
همین دیروز ها بود که لحظه ها وزن غزلهایم را گرفتند و غزلم مثل مادرش بی وزن شد
اصلا مهم نیست که الان غزلم تپل شده یا نه!
همین چند سال پیش بود که به من اجازه ی خواندن غزلم را به خاطر اشکال وزنی ندادند و اصلا مهم نیست که امروز خیلی فرق کرده همه چیز...
همین چند سال پیش بود اما...
همین! ما فقط همین را فهمیدیم که تازه آباد رشت غوغایی است...
با رفتن یک آدم دیگر باز حس کردم:
تازه آباد رشت ...
اما:
اینبار حتی بوی گلاب را نمیشنوم...
همین چند سال پیش بود...
همین!...
همین چند لحظه پیش بود که باز به تازه آباد رفتم اینبار نه برای دیدن خیلی هایم که دیگر برای خاک شده اند و من نباید ادعایی داشته باشم
نه برای آنها
اینبار
به خاطر آنهایی به تازه آباد رفتم که حالا زمین خاکی را اشغال کرده اند و بر بی وزنی این روزهای ابری نا نجیب تر قدم میزنند...
برای خودم به تازه آباد رفتم
برای اینکه برای خودم فاتحه بخوانم... و برای آنهایی که مرده اند و در زمین راه میروند
آنهایی که مرده اند را همیشه در آسمان میبینم... و زنده اند ... باور کن زنده اند... خوش به حالشان هم که...
-برای آنهایی که نا نجیب تر قدم میزنند...
بله!
نا نجيب تر!
بله! نا نجيب تر از آنی که فکرش را کنی و کند و کنند و ...
خيلی نانجيب!...
استادم هميشه زيبا ميگويد «اينجا درست نقطه ی آغاز گريه است»
.
.
به هر حال تازه آبادی که ديگر نيست
تازه آبادی که ديگر مرده
تازه آبادی که روزی مثل من خواست تا معصوم باشد
تازه آبادی که مرا هر ۵شنبه به سمت خود ميکشاند و
تازه آبادی که...
اين روزها اگر به تازه آباد زياد ميروم تنها به خاطر کسی است که ...
که...
که...
بگذريم:
اينجا هيچ خبری نيست
تازه آباد آرام است...
تازه آباد ميخندد...
به آنهايی که معصوميت و پاکی را به گل فروش های درب اول ورودی فروختند...
با احترام:آزاده بشارتی

همان آزاده بشارتی شاعرم