این دفعه مطمئنم که کمتر از گذشته لیبرتا را میخوانند اما مهم این است که باز با همان دل نوشته ها که نه چک نویس دارند و نه هیــــچ چی

از همان نوشته ها که بعضی ها میگفتند بهتر است ننویسی و بهتر است...

امروز از تنهایی هایم مینویسم

از روزهای زشتم

از پری خانومی که واقعا مرده

از بابالنگ درازی که نمی آید

از پدر ژپتویی که نه بلد است جوراب ببافد و ...

نه!

مثل اینکه این روزها از همه تنها ترم

این روزها راحت تر از قبلترها اشک میریزم و چشم هایم را بیشتر پشت عینک قایم میکنم

این روزها از خیلی چیزها قلبم گرفته است

از خیلی اتفاق ها

از خیلی آدم ها

از خیلی چیزها

و بیشتر از همه دلم دلم از خودم میگیرد و بیشتر از همه از خودم ناراحتم...

مهم نیست که بقیه چه فکر میکنند

...

نه

مهم نیست

دلم آنقدر از همه ی دنیا گرفته است که فکرش را هم نمیتوانید کنیـد

خـــــــــــــــدای مهربان من

میدانم که هستی

و مرا میبینی

پس از آرزو هایم چیزی نمیگویم اما...

اما ...

هیچ چی...!!!

صدای پای قدم های... یک نفر میرفت

....