هی لیبرتا! لیبرتای کوچک. باور کن هیچ خوب نیست سیاه تر دیدن دنیا از آنچه هست . اکنون در آستانه ی بیست و سه سالگی پس از عبور از فصل ها و سال ها  از عمیق ترین تکه از قلبم این واقعیت تیر خورده احساس می کنم.  تو دیدی بارها لیبرتا  - لیبرتای کوچک که چگونه به هم می ریخت زمان ، زمان آرام آن لحظه که می لرزید دستت ، قلبت ، زبانت در حصار دهانت و رویاهایت رو به جهانی که می گستت از هم آجر هایش ، دیوارهایش و حتی سقفش .

این تنها تو بودی که هویت می بخشید  به آنچه که بود یا نبود. تو بودی که بالا می رفتی و بالا می بردی . پایین میی آمدی و کوچک می شدی. تو بودی که جهان را لمس کرد در شادی هایش ، درد هایش و گاه زخم ربان هایش.

آرام باش عزیزم ، آرام و به هر آنچه که هست عادت کن و دوستش داشته باش . به دنیایی که پس از این در رنگ ها ، واژه ها و تنهایی شکوهمندی که تنها شایسته ی توست شکل می گیرد.