اکنون اما نسیمی ساده مرا به یاد طوفان ها می اندازد. با اولین قطره از بارانی آرام کلاه بر سر می گذارم که مبادا بار دیگر بمیرم. تو نیستی اگر در این کوچه صدای پای کیست که می لرزاند خانه را؟ کیست که دستم را می کشد تا در گریستن برقصد شانه هایم؟ کیست که بی تابم می کند هر لحظه و در گوش هایم فریاد می زند تو دیگر نیستی ، تو رفته ای؟ تنها مرگ می تواند شکست بخورد یا شکست دهد. تنها او می تواند گوش هایم را بکشد و به من بفهماند بگذار بگذرد زمان .با خنجر تلخ زبانت جاده را نمی توانی بشکافی یا ببلعی که زود تر برسد یا زودتر برسی . تنها اوست که می تواند آرامم کند و ریشه هایم را که چون درختی ناسپاس نه بارور است و نه سایه گستر با لب های آرام خویش نوازش کند

آزاده. یک بداهه قدیمی